| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
ثروت - مدرک - جوانی
پنج شخصيت سرشناس بدون تحصيلات دانشگاهي جرج برناردشاو در 93 سالگي نمايشنامه (( قصه هاي خارق العاده پند آموز )) را نوشت . |+| نوشته شده توسط مهشید در 86/02/28 و ساعت 9:22 |
عشق کوچولو
مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی به خانه آمد ديد دختر سه ساله اش گران ترين کاغذ کادوی کتابخانه اش را برای زينت يک جعبه کودکانه هدر داده است . اما متوجه شد که جعبه خاليست.دوباره مرد عصبانی شد و کودک را تنبيه کرد . |+| نوشته شده توسط مهشید در 86/02/28 و ساعت 9:16 |
بالا بردن سرعت اينترنت
در ویندوز XP قابلیتی وجود دارد به نام Packet Scheduler که این موضوع 20% از پهنای باند اینترنت شما را میگیرد. در صورتی که به این قابلیت نیازی ندارید با طی کردن غیرفعال کردن آن میتوانید با آزاد کردن پهنای باند گرفته شده سرعت اینترنت خود را تا حد چشمگیری بالا ببرید. در صورتی که از سرعت اینترنت خود ناراضی هستید از این ترفند بهره بگیرید. |+| نوشته شده توسط مهشید در 86/02/28 و ساعت 9:13 |
مترسکی برای پر کردن زمان
در دهكده اي كه شيوانا در آن زندگي مي كرد بين دهكده و رودخانه چند درخت بزرگ و ديواري سنگي وجود داشت كه باعث مي شد مردم ده هميشه به خاطر اين موانع از مسير دور تري خود را به رودخانه برسانند. سرانجام قرار شد عده اي را استخدام كنند تا درختان را قطع و ديوار را خراب كنند و جاده اي راحت بين رود و ده برقرار سازند. اما به خاطر حجم سنگين كار و مزد كمي كه براي اين كار در نظر گرفته شده بود هيچ كارگري حاضر به قبول اين زحمت نبود. روزي دو برادر از دهكده اي بسيار دور، به ديدن شيوانا آمدند اما در راه آمدن گرفتار راهزنان شدند و پول و مالشان را از دست دادند. آنها چون پولي براي برگشت نداشتند درخواست كار نمودند و كدخداي ده برداشتن ديوار و قطع درختان را به عنوان كار به آن ها پيشنهاد كرد. موقع قيمت گذاري كه شد كدخدا و اهالي ده دو برادر را نزد شيوانا بردند و به آنها گفتند كه چون اين كار براي دو كارگر حدود سه ماه طول مي كشد و به خاطر سختي كار پول شش ماه دو كارگر تمام وقت براي اين كار در نظر گرفته مي شود و در طي اين چند ماه نيز مي توانند در مدرسه شيوانا ساكن شوند. قرار شد از روز بعد كار شروع شود. آن شب كدخدا در مقابل جمع از دو برادر پرسيد: «آيا مي دانيد چه كار سختي را پذيرفته ايد و آيا خبر داريد كه تابحال هيچ كارگري حاضر نشده است اين همه زحمت را متقبل شود؟!» دو برادر نگاهي به هم انداختند و سري تكان دادند و گفتند كه براي آن ها اين كار مشكل نيست و آن ها كارهايي بسيار سخت تر از اين را قبلا انجام داده اند؟! ما در ديار خود صاحب مال و منال كافي هستيم و هر روز هم چنين كارهاي سختي را انجام مي دهيم! كدخدا با حيرت پرسيد: «اما اين جور كارهاي طاقت فرسا بدن انسان را فرسوده مي سازد و با درآمد حاصل از آن هم كه اصلا نمي توان مخارج زن و فرزند را تامين كرد! پس شما چگونه از پس هزينه هاي زندگي (آن هم يك زندگي مرفه) بر مي آييد؟!» دو برادر لبخندي زدند و از كدخدا پرسيدند: «تو چگونه درآمد ايجاد مي كني؟» كدخدا با غرور گفت: «ثروتي از پدر به من ارث رسيده و مقداري نيز به واسطه آشنايي با امپراطور به من هديه شده است. اين ثروت را به صورت زمين و دام به كارگران فقير اجاره مي دهم و در مقابل از آن ها سود مي گيرم! اصل ثروتم هم هميشه سر جايش هست و تازه زيادتر هم مي شود! زحمت كمتري هم مي كشم! مثلا پولي كه شما با اين زحمت در عرض شش ماه به دست مي آوريد من آن را در عرض دو ماه به دست مي آورم بدون آن كه زحمتي بكشم؟!» يكي از برادران با تعجب پرسيد: «و اگر اين ثروت به شما به ارث نمي رسيد و يا هديه اي از امپراطور دريافت نمي كرديد! يا اصلا اين ثروت به واسطه بلايي آسماني از دست مي رفت آن موقع چه مي كرديد؟!» كدخدا با غرور لبخندي زد و گفت: «خوب اين بماند!» روز اول برادران در اطراف ديوار چاله هاي بزرگي كندند و روز دوم چند اسب كرايه كردند و با استفاده از اره و تبر تنه درختان را طوري بريدند كه موقع سقوط دقيقا روي ديوار بيفتند. چاله ها طوري پاي ديوار كنده شده بودند كه با خراب شدن ديوار، بر اثر سقوط درخت، نخاله هاي ديوار مستقيم داخل چاله مي افتاد! روز بعد هم با كمك اسب ها درخت ها را از مسير جاده دور كردند و بقيه تنه درختان را نيز با آتش سوزاندند. روز چهارم و پنجم روي جاده خاك ريختند و در پايان هفته جاده اي صاف و مستقيم و عاري از هر نوع مانع مزاحمي ازقبيل ديوار و درخت بين دهكده و رودخانه برقرار شد. وقتي آخر هفته برادران مزد شش ماه خود را درخواست نمودند، كدخدا از دادن مزد طفره رفت و دو برادر به همراهي كدخدا و مردم دهكده نزد شيوانا آمدند تا او حرف آخر را بزند. شيوانا سري تكان داد و گفت: «قرارداد، قرارداد است. هماني را كه توافق كرديد را پرداخت كنيد!» كدخدا با حيرت گفت: «اما آن ها فقط يك هفته كار كردند!؟» اگر قرار باشد اين دو برادر همين طور در اين ديار كار كنند به زودي به ثروتي زياد دست پيدا مي كنند و فاصله طبقاتي بين آن ها و امثال ما زياد مي شود!» شيوانا با تعجب به كدخدا نگاه كرد و گفت: «خوب روش درست ثروتمند شدن هم همين است. اگر مي بينيد مردم يك ديار پيشرفت مي كنند، راهش همين است. آن ها از فكر و ابزار اطراف خود استفاده مي كنند و اگر لازم باشد ابزار هاي كمكي مي سازند و با صرفه جويي در زمان و زحمت، مسيري را كه بقيه با كندي و طمانينه طي مي كنند، به صورت جهشي در زمان بسيار كمتر و با زحمت ناچيز رد مي كنند و زودتر به ثروتي بيشتر دست مي يابند.» كدخدا با خشم به شيوانا خيره شد و گفت: «من قبول ندارم! من و افرادم انتظار داشتيم تا از پنجره خانه مان به مدت شش ماه اين دو برادر را ببينيم كه در اين جاده كار مي كنند و عرق مي ريزند. فقط با اين تفكر است كه دلمان راضي مي شود كه به آن ها بابت كارشان پول شش ماه را بپردازيم!» شيوانا تبسمي كرد و گفت: «شما چاره اي نداريد و طبق توافق بايد مزد شش ماه اين دو برادر را بدهيد.» سپس شيوانا نگاهي به دو برادر انداخت و تبسمي كرد و گفت: «اين دو برادر هم قول مي دهند كاري كنند كه دل كدخدا و افرادش از بابت اين پرداخت راضي بماند!؟» كدخدا مبلغ را پرداخت و رفت. روز بعد دو برادر دو مترسك چوبي در دو طرف جاده شبيه به خود درست كردند و به اين مترسك ها لباس آدم پوشاندند و به دستان آن ها با نخ قوطي هاي فلزي آويزان كردند كه با وزش باد از خود سر و صدا درست مي كردند. كدخدا و افرادش هم هر روز از پشت پنجره منزلشان به اين مترسك هاي دو طرف جاده نگاه مي كردند و از ديدن آن ها احساس رضايت داشتند. |+| نوشته شده توسط مهشید در 86/02/28 و ساعت 8:54 |
ببین حالشان خوب است؟
شيوانا جعبه اي بزرگ پر از مواد غذايي و سكه طلا را به خانه زني با چندين بچه قد و نيم قد برد. زن خانه وقتي بسته هاي غذا و پول را ديد شروع كرد به بدگويي از همسرش و گفت: «اي كاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردي بودند. شوهر من آهنگري بود كه از روي بي عقلي دست راستش و نصف صورتش را در يك حادثه آهنگري از دست داد و مدتي بعد از سوختگي عليل و از كار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتي هنوز مريض و بي حال بود چندين بار در مورد برگشت سر كارش با او صحبت كردم ولي به جاي اين كه دوباره سر كار آهنگري برود مي گفت كه ديگر با اين بدنش چنين كاري از او ساخته نيست و تصميم دارد سراغ كاري ديگر برود. من هم كه ديدم او ديگر به درد ما نمي خورد، برادرانم را صدازدم و با كمك آنها او را از خانه و اين دهكده بيرون انداختيم تا لااقل خرج اضافي او را تحمل نكنيم. با رفتن او، بقيه هم وقتي فهميدند كه وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز كه شما اين بسته هاي غذا و پول را برايمان آورديد ما به شدت به آنها نياز داشتيم. اي كاش همه انسان ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!» شيوانا تبسمي كرد و گفت: «حقيقتش من اين بسته ها را نفرستادم. يك فروشنده دور گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اين را به شما بدهم و ببينم حالتان خوب هست يا نه؟!!! همين!» شيوانا اين را گفت و از زن خداحافظي كرد تا برود. در آخرين لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: «راستي يادم رفت بگويم كه دست راست و نصف صورت اين فروشنده دوره گرد هم سوخته بود.» |+| نوشته شده توسط مهشید در 86/02/28 و ساعت 8:52 |
|
درباره وبلاگ
![]() سلام دوستای گلم
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 پيوندها
ماه شاد شاه لینک دنـــــــیــــــای ســـــــخـــــــن سبز به رنگ خدا .•* ۞ ۞ ۞ ۞*•.ღتـــــــنـــهـــــاتــــــــریـــــــن عـــــــاشــــــــــقღ.•*۞ ۞ ۞ ۞ *•. انسانم سرشار از احساس دشنه در دیس عاشقانه های نیما پرواز سبز جاده عشق واسه تو سينماي جهان دوستان سرگرمي دهکده عشق بهار,زنده شدن دوباره زندگی ودوستی است. دخترای دریا ۩۞۩.•* *•.ღ شایان ღ.•* *•.۩۞۩ هر چی بخوای بگو تا بزارم قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |