| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
پيله ابريشم
پيله ابريشم : روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي
بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم |+| نوشته شده توسط مهشید در 86/06/24 و ساعت 15:36 |
پاسخ سوال
از ماشین پیاده میشوم.سوئیچ رو به دوست قدیمیم میدم که پیرزن رو برسونه و بعد خودم با نامزدم توی ایستگاه منتظر اتوبوس میشم. |+| نوشته شده توسط مهشید در 86/06/24 و ساعت 7:23 |
حکایت
این حکایتو دوست خوبم مریم بهم داده ازش ممنونم
زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند.مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می آورم مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نیست خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟ زن گفت : اینجاست.مغازه دار از روی تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.خواربار فروش باورش نشد.مشتری از سر رضایت خندید و مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است. روی کاغذ ، فهرست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود : ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن. مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت و با خود می اندیشید که فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است |+| نوشته شده توسط مهشید در 86/06/23 و ساعت 7:39 |
قورباغه ها
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بودجمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...و مسابقه شروع شد.... راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند. شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید: Oh, WAY too difficult!!" "اوه,عجب کار مشکلی!!" "اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند.""هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!"قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند... جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف ...ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....این یکی نمی خواست منصرف بشه!بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید! بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرد....و مشخص شد که...برنده ی مسابقه کر بوده!!! نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که: هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید! هیشه به قدرت کلمات فکر کنید. چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره Always think: و هیشه باور داشته باشید: God and I can do this! من همراه خدای خودم همه کار می تونیم بکنیم |+| نوشته شده توسط مهشید در 86/06/20 و ساعت 5:50 |
جواب شما چیست؟
گویند که در آمریکا یک شرکت برای یک شغل بسیار پردرآمد در روزنامه آگهی داده بود و برای آن شغل صدها داوطلب پیدا شد.مدیران آن شرکت تصمیم گرفتند سوالی مطرح کنند و بهترین جواب را به عنوان کارمند خود برگزینند.سوال این بود: فرض کنید در یک شب سرد بارانی با اتومبیل خود در حال رفتن به خانه هستید.به یک ایستگاه اتوبوس نزدیک می شوید که ناگهان متوجه می شوید که سه نفر منتظر اتوبوس هستند.یک از آنها پیرزن سالخورده ای است که هوا برایش بسیار سرد است.دیگری یکی از دوستان صمیمی وقدیمی شماست که بی نهایت به او علاقه دارد و نفر سوم نامزد شماست واتومبیل شما هم یک جا بیشتر ندارد کدامیک از این سه نفر را سوار خواهید کرد؟ |+| نوشته شده توسط مهشید در 86/06/19 و ساعت 5:53 |
چقدر به اطرافیانمان اهمیت می دهیم؟
سرباز قبل از اينکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت:((پدر و مادر عزيزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ولی خواهشی از شما دارم.رفيقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بياورم.)) پدر و مادر او در پاسخ گفتند:((ما با کمال ميل مشتاقيم که او را ببينيم.)) پسر ادامه داد :((ولی موضوعی است که بايد در مورد او بدانيد؛او در جنگ بسيار آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يک دست و يک پای خود را از دست داده است و جايی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهيد او با ما زندگی کند.)) پدرش گفت:ما متاسفيم که اين مشکل برای دوست تو به وجود آمده است.ما کمک می کنيم تا او جايی برای زندگی در شهر پيدا کند.)) پسر گفت: ((نه؛من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند.)) آنها در جواب گفتند:((نه؛فردی با اين شرايط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستيم و اجازه نمی دهيم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.)) در اين هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او ديگر چيزی نشنيدند. چند روز بعد پليس نيويورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از يک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند. پدر و مادر آشفته و سراسيمه به طرف نيويورک پرواز کردند و برای شناسايی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند. با ديدن جسد؛قلب پدر و مادر از حرکت ايستاد.پسر آنها يک دست و پا نداشت. از کتاب: عشق بدون قید و شرط |+| نوشته شده توسط مهشید در 86/06/16 و ساعت 8:58 |
گرفتن محتويات يک سی دی در چند ثانيه
در کنار ميز کار شما حتما CD هاي بسياري يافت ميشود که مجموعهاي از ابزارها، برنامه ها، نرم افزار ها و مجموعه هاي MP3 است و معمولا به خاطر اينکه ليست دقيق از محتواي اين CD ها نداريد هر بار بايد هر بار بايد آن را داخل درايو گذاشته و داخل آنرا ببينيد و به دنبال يک برنامه و يک موسيقي خاص بگرديد. اما به نظر شما اگر بتوانيم با يک روش ساده ، ليستي از پوشه ها ي موجود در CD يا حداقل ليستي از فايلهاي MP3 خود داشته باشيم عالي نيست؟ روش زير اين امکان را براي شما فراهم ميکند... |+| نوشته شده توسط مهشید در 86/06/16 و ساعت 8:55 |
تلاش یک پروانه برای آزادی از پیله و حکمت آن !
یک روز سوارخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده در پیله نگاه کرد سپس فعالیت پروانه متوقف شد و بنظر رسید تمام تلاش خودرا انجام داده و نمی تواند ادامه دهد آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله راباز کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز،گسترده و محكم شوند واز بدن پروانه محافظت كنند، !هيچ اتفاقي نيفتاد در واقع پروانه بقيه عمرش خزيد و مشغول بود وهرگز نتوانست پرواز كند. نکته در اينجاست گاهي اوقات تلاش تنها چيزی نيست كه درزندگي نيازداريم اگر خداوند اجازه مي دادكه بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم فلج ميشديم ، به اندازه كافي قوي نبوديم و هرگز نميتوانستيم پــــــــــرواز كنيــــم. |+| نوشته شده توسط مهشید در 86/06/07 و ساعت 6:10 |
داستانی زيبا از پائلو کوئيليو
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت: اين كار شما تروريسم خالص است! پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده. از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!! وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت: |+| نوشته شده توسط مهشید در 86/06/07 و ساعت 6:6 |
جواب تست
اگر هلو را انتخاب کرديد مشخص مي شود شما فردي هستيد که هلو دوست دارد! اگر سيب را انتخاب کرديد مشخص مي شود شما فردي هستيد که سيب دوست دارد! اگر خيار را انتخاب کرديد مشخص مي شود شما فردي هستيد که خيار دوست دارد!اگر آناناس را انتخاب کرديد مشخص مي شود شما فردي هستيد که آناناس دوست دارد!
|+| نوشته شده توسط مهشید در 86/06/07 و ساعت 5:57 |
تست
تست شخصيت: فرض کنيد يک ظرف از ميوه هاي هلو سيب خيار آناناس و موز جلوي شماست. بين اين 5 ميوه کدام را انتخاب مي کنيد؟ (تمرکز کنيد و جواب را در بخش نظرات بذارید)
|+| نوشته شده توسط مهشید در 86/06/05 و ساعت 6:46 |
جک
4دليل براي خوشحال بودن: 1-داشتن دوست خوبي مثل من 2-داشتن دوستي مثل من 3-فقط داشتن من 4-داشتن من 5-من
خوردن شيريني خيلي راحته، خواندن داستان شيرين خيلي راحته، اما پيدا كردن دوست شيرين خيلي سخته! ، تو چطوري منو پيدا كردي؟ تنبلهاي عزيز توجه فرمائيد راهكار هاي جديد رسيد : 1. روزها استراحت كنيد تا شبها بتوانيد راحت بخوابيد. 2. در نزديكي تختتان صندلي راحتي بگذاريد، تا اگر از خواب بيدار شديد، روي آن بنشينيد و استراحت كنيد. 3. خوابيدن به نشستن، نشستن به ايستادن، ايستادن به راه رفتن الويت دارد. 4. جايي كه مي توانيد بنشينيد چرا مي ايستيد. 5. كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا. 6. اگر حس كار كردن به شما دست داد، كمي صبر كنيد خداوند هيچ موقع از تو سوال نمي كنه چه نوع ماشيني روندي؟ اما حتما از تو خواهد پرسيد چند نفر پياده را به مقصد رساندي....... قابل توجه دخترها که هر چي بوق ميزني ناز ميکنن...... نميدونن هدف پسرها الهيه
ميتوني تصور كني با هم لب دريا نشستيم؟ ميتوني تصور كني كه با هم به يه سفر طولاني ميريم از جنگل تا دريا؟ ميتوني تصور كني كه تو يه شب باروني شونه به شونه هم قدم بزنيم؟ همه اينا رو هم كه بتوني تصور كني نميتوني تصور كني كه آشپزي با تك ماكارون چقدر راحته آفريقايها يه ضرب المثل دارن که ميگه:" هشابن تنت هب رس ماخيم"، يعني خيلي دوستت دارم، اينقدر که جونم را برات ميدم، جالب اينه که اگه برعکس بخوني هم همين ميشه، ميگي نه بر عکس بخونش وقتي به قيافه تو فكر مي كنم به شوخ طبعي خدا پي مي برم. اگه خواستي يکي هميشه دوستت داشته باشه . . . اگه ميخواي تنهات نذاره . . بهت وفادار بمونه . . . ازدواج نکن ................ سگ بخر
|+| نوشته شده توسط مهشید در 86/06/05 و ساعت 6:43 |
جوانمردي از بياباني مي گذشت . ازمسافتي دور آدمي را ديد نقش بر زمين . خواهان كمك . با سرعت تمام به سوي او شتافت . غريبي بود .تشنه و گرسنه . در حال جان كندن . از اسب پايين آمد ، مشك آب را بر لبهاي خشكيده او گذاشت . آنقدر آبش داد تا سيراب شد. …. جاني دوباره گرفت و رمقي تازه پيدا كرد . اما به جاي آن كه شكوفه هاي مهر و عاطفه را تقديم منجي خويش كند. تيغ بر او كشيد و تا مي توانست از نامردي و قساوت دريغ نكرد. آنگاه پيكر مجروح و زخم خورده او را در آن بيابان برهوت رها كرد سوار اسب او شد كه برود… جوانمرد كه هنوز نيمه جاني در بدنش بود ، با اشاره او را صدا كرد و گفت : ار كاري كه كردي در هيچ مجلسي سخن مگو!... مردك از سر شگفتي علت اين امر را جويا شد . او پاسخ دادو گفت : تو اكنون يك جوانمرد را كشتي. اما اگر بيان اين موضوع نقل مجالس شود فتوت و جوانمردي كشته خواهد شد . آنگاه هيچ مرد رشيدي را نخواهي يافت كه در بيابان دست افتاده اي را بگيرد
|+| نوشته شده توسط مهشید در 86/06/05 و ساعت 6:30 |
|
درباره وبلاگ
![]() سلام دوستای گلم
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 پيوندها
ماه شاد شاه لینک دنـــــــیــــــای ســـــــخـــــــن سبز به رنگ خدا .•* ۞ ۞ ۞ ۞*•.ღتـــــــنـــهـــــاتــــــــریـــــــن عـــــــاشــــــــــقღ.•*۞ ۞ ۞ ۞ *•. انسانم سرشار از احساس دشنه در دیس عاشقانه های نیما پرواز سبز جاده عشق واسه تو سينماي جهان دوستان سرگرمي دهکده عشق بهار,زنده شدن دوباره زندگی ودوستی است. دخترای دریا ۩۞۩.•* *•.ღ شایان ღ.•* *•.۩۞۩ هر چی بخوای بگو تا بزارم قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |